هنوز بعد از این همه سال تا میخواد از خونه بره بیرون دلش شور میزنه و نمیتونه بره.. میترسه بره از خونه بیرون و پسرش برگرده و در بزنه و کسی نباشه درو روش باز کنه..

پسرش سی سال پیش تو یکی از عملیاتا مفقود شده بود.. هیچ خبری ازش نشد.. حتی تکه استخوانی هم ازش برنگشت..

دل مادر به نبودن و رفتن پسرش رضایت نمیده.. گوشه دلش امید داره که برگرده.. وقتی رفت٬ تازه بیست سالش شده بود.. دیگه وقتش بود که براش بره خواستگاری و لباس دامادی رو تن پسرش ببینه.. ولی سی ساله گذشته ولی هنوز پسرش برنگشته..

بعضی وقتا میشینه دم در خونه و به سر کوچه نگاه میکنه.. شاید انتظار میکشه پسرشو ببینه که از سر کوچه میپیچه تو کوچه.. 

هنوز منتظره.. با اینکه دیگه آخرای عمرشه و امیدی به زنده بودنش نیست حاضر نیست بره بیمارستان.. میگه شاید امیرم بیاد و من نباشم..

به سلامتی همه مادرایی که یه عمره چشم انتظار جگر گوشه شون بودن.. لحظه لحظه های عمرشون رو چشم به راه موندن تا شاید برگرده....

فدای یک عمر چشم انتظاریتون بشم..

روز مادرو به این مادر و همه مادرا تبریک میگم..